دل نوشته های یک بانوی آبی پوش
برای کنکور درس می خوانم و دیگر هیچ ツ 
قالب وبلاگ
تنها کیبورد به بغل این وبلاگ
دوستایی که می خونمشون

 

بین 400 نفر ، 26 شدم ...

 

[ شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٩ ‎ب.ظ ] [ بهنازبانو ]

 

امروز به  خودم مرخصی دادم و تا الان خیلی تفریحی درس می خونم ..امروز برخلاف دیروز خواب آرام بخش تری داشتم ...خوشحالم از این آرومم .. به هیچی فکر نمی کنم و فقط  به این آهنگ آذری بی کلام و شاد و آرامبخش گوش می کنم...و وبلاگ نازبانو رو می خونم و غرق در لذت میشم و مطمئنم این هفته رو با انرژی بیشتر و روحیه ی بهتر شروع خواهم کرد....بی تردید زندگی شاید همین آرامش باشد ...

+امروز کلاس TTC هم تشکیل نشد و ما هم که کلا ذوق مولک ...

+دلم از اینEbook Reader ها می خاد...

+یکی از سرگرمی های زندگیم این شده که آهنگ دانلود کنم اونم بدون فی/لترشک/ن ، بعد هی با غرور به خودم بگم ای ول ، دمت گرم !شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

+ دلم بستنی هم میخواد....شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

+ چند روز پیش این مطلب رو در وبلاگ دوستم خوندم ، انقده از خودم به عنوان یه آدم شرمنده شدم که نگو ...

 

 

[ جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٥ ‎ب.ظ ] [ بهنازبانو ]

 این گل ها فقط و فقط برای شما دوستای خوبمه که در پست قبل برام کامنت گذاشتید و حسابی دلگرمم کردید. مرسیییییی.

بقیه ی عکس ها در ادامه ی مطلب هست .

 


بپر بیا این جا تا بقیه اش رو بهت نشون بدم
[ سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ] [ بهنازبانو ]

ساعت 11 و 40 دقیقه است و من نشستم پای کامپیوتر و دارم این آهنگ رو گوش میدم و دستم رو زدم زیرچونه ام و دارم فکر می کنم ...این چند روزه افکارم خیلی آشفته بوده ، خیلی ... و بیشتر از هر وقت دیگه دلم میخواد در اینترنت ولو بشم و به درس و کنکور فکر نکنم .

دیروز که برنامه ی ماه جدید رو شروع کردم ، به خودم قول دادم تا شب تمومش کنم اما بازم مث همیشه نتونستم ..دلسرد شدم .. خیلی... از ساعت 9 شب دیگه نتونستم درس بخونم ...بالاخره بعد از دلداری دادن به خودم و کمک دوستان ، قرار شد فردا بیشتر تلاش کنم و همه ی درس های اون روز رو بخونم اما یه چیز بیشتراز دیروز دلسردم کرد و اون هم بررسی سوالات کنکور پارسال بود...با پاسخ نامه ای که مثلا  معتبر بود اما خیلی از سوالا رو نفهمیدم چرا جوابش این میشه ، چرا جوابش اون نمیشه ؟؟؟ و اونقدر گیج و سردرگم بودم که تصمیم گرفتم پاسخ تشریحی رو پیدا کنم تا حداقل چیزی باشه که قانعم کنه ....

همیشه از مطالعه کردن لذت می بردم .. مخصوصا درس خوندن برای کنکور رو خیلی دوست دارم اما برعکس از بررسی سوالات کنکور خوشم نمیاد. حاضرم ساعت ها درس بخونم اما سوالی رو بررسی نکنم ...

امروز در یک نا امیدی عمیق به سر می بردم ... که هرلحظه عمقش بیشتر شد و ... این دومین باره که ناامیدی به این عمیقی گرفتم ... دفعه ی قبل هم باز داشتم سوالات رو بررسی می کردم که ...

 

پرشین بلاگ هم قاطی کرده و اعصاب ما را بیشتر خط خطی می نماید...اخبارهای این روزا .. کاش میشد تی وی نبینم ... این روزها خانواده اخبار را بیشتر می بینند و پدرم مثل بقیه ی مردهای ایرانی به اخبار علاقه مند شده است و من دوست ندارم هیچ خبری را بشنوم .کاش میشد این روزها رو در ایزوله سپری کنم .

 

از آهنگ هایی که دارم به شدت خسته شدم ، دلم آهنگ جدید میخواد و حرف جدید ..تا اینقدر انگشتم رو روی دکمه ی Next کیبورد فشار ندم ...

 

وقتی به این 4 -5 ماهی که برای درس خوندن سپری کردم فکر می کنم ، میبینم که اون روزها استحقاق یه گردش رو داشتم و بیرون رفتن و در خانه نماندن ...و افسوس به هیچ کدام نرسیدم ..و حالا فقط دلم میخواد در خانه باشم ....و از بیرون رفتن بدم میاد...

  

امشب مشغله ی فکریم اونقدر زیاد بود  که  یادم رفت که ظرف های شام رو بشورم ....

 

این روزا حساس تر از هر روز دیگه شدم .

[ سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ] [ بهنازبانو ]

بهمن رو دوست دارم ...پارسال یکی از شیرین ترین بهمن ها رو داشتم و امسال هم می خوام شیرین ترش رو داشته باشم . پارسال دقیقا از 5 بهمن شروع کردم درس خوندن و تا بعد از  کنکور دانشگاه نرفتم .همیشه درس خوندن برای کنکور رو دوست داشتم ... پارسال به خودم گفتم : من تمام تلاشم می کنم و از درس خوندنم لذت می برم تا بعد جای هیچ پشیمونی باقی نمونه و همین طور هم شد.

بچه های خوب ارشدی می دونن که این ماه ، ماه آخره و باید هرچی می تونن تلاششون رو کنن تا نتیجه بگیرن . خیلی خوشحالم که داره تموم میشه و بعدش آزادی و خوشی میاد ( نیست الان اصننننن آزادی و خوشی نداربم! ) ولی چه بهتر که این آزادی و خوشی ، طعم رضایت هم داشته باشه ....

با ورود به ماه بهمن ، برنامه ی درس خوندن من هم به کل عوض میشه . برنامه ام به 4قسمت تقسیم میشه . قسمت اول که 60 درصد برنامه ریزی رو به خودش اختصاص میده ، مرور کتاب هایی هست که خوندمشون . 20 درصد مطالعه ی کتاب های جدید هست .10 درصد تموم کردن مطالعه ی کتاب هایی که هنوز بخش هاییش مونده و 10 درصد هم بررسی تست های آزمون های آزمایشی و سراسری سال های قبل.

هرچی بیشتر می گذره ،به مرور و بررسی تست ها افزوده میشه...

به امید موفقیت همه ی دانشجویان

+ پ ن پ سال بعد ما : ارشد کنکور دادم قبول شدم. توی سلف غذاخوری دختره سال پایینی زل زده بهم، بعد چند دقیقه میگه:"مگه ارشدا هم گرسنه وتشنه شون میشه؟ مگه وقت غذا خوردن دارید؟" میگم پـَـ نـَـ پـَـ ما کشت دیمی هستیم!با آب بارون تغذیه میکنیم!

+عقیده ی من : هنگامی که اراده می کنید به آرزو یا هدفی برسید ، هرگز اجازه ندهید هیچ کس یا هیچ چیزی شما را بازدارد.

[ پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٠۳ ‎ب.ظ ] [ بهنازبانو ]

 

دیدیم  ما که درس نمی خونیم ، حداقل یه کار مفید در این جا انجام بدیم ...اینم چند تا عکس تقدیم به شما ...بقیه اش هم ادامه ی مطلبه ...

شب چله رو که یادتونه ؟

البته فوکوس این عکس باید روی انار ها باشه نه هندونه ها! یعنی هندونه باید تار میشد و انار شفاف...


بپر بیا این جا تا بقیه اش رو بهت نشون بدم
[ چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢٠ ‎ب.ظ ] [ بهنازبانو ]

 

خب دوستان گل منگولی من این دفعه هم می خوام یکی از عقده های دوران بچگیم رو براتون بازگو کنم ! بلکم سبک شیم .. چون همون طور که فکر می کردم نوشتن  پست  بلوز نارنجی یا قرمزم ، خیلی حالم رو بهتر کرد و مساله یه جورایی حل شد برام و دیگه فکرم رو مشغول نمی کنه . حالا یه خاطره ی دیگه رو براتون میگم ....ببخشید که خیلی طولانیه . اگر همش رو بخونید که منت به سرم گذاشتید .اما هردوسه پاراگراف از نظر موضوعی به هم ربط دارن،  طوری نوشتم که می تونید همش رو هم نخونید اما از کل ماجرا اطلاع پیدا کنید.

 

اگه نوشته هامون رو از مدت ها پیش دنبال کرده باشید ، می دونید که من چند بار از دوران  مدرسه و کودکی هایم گله کردم . یکی از دلیل هاش همین ماجراهاست که براتون تعریف خواهم کرد.

وقتی دوران شیرین کودکستان رو به پایان رسوندم، مامانم منو در بهترین مدرسه ی شهرمون ثبت نام کرد. مدرسه ی شاهد الزهرا ...راستش از اون جایی که مامانم معلم بود و در روستا درس می داد ، یه جورایی دلم می خواست مامانم منو ببره مدرسه ی خودش و کلاس خودش درس بخونم ...اما این کار رو نکرد و من هم دیگه بی خیالش شدم و ته دلم هم دوست نداشتم راه دور پاشم برم روستا درس بخونم ....کلاس اول اکرام و خانوم سامعی و بیشتر از 30 تا بچه ی قد و نیم قد ...خانوم سامعی اول سال که اومد با خنده گفت : بچه ها هرکی شلوغ کنه و درس نخونه ، میارمش پای تابلو و به گوشاش سیلی می بندم! حالا ما مونده بودیم که سیلی چی هست ! من که اولاش فکر می کردم میگه سینی می بندم و همیشه تصویر خنده دار یه دختری که پایین کلاس دوتا سینی گنده به گوشاش بستن ، توی ذهنم می اومد! و همیشه از خودم می پرسیدم چه طور میشه سینی به اون بزرگی رو به گوش یه آدم بست ! جونم براتون بگه که من منظور خانوم معلممان را  تا مدت ها بعد فکر کنم در ده دوازده سالگی گرفتم ! 

اون موقع همه نمره های 20 می گرفتیم اما به مرور مشخص شد که بعضی بچه ها درسشون بهتر از بقیه است که یکیشون من بودم و  دیگری یه دختری که اسمش رو این جا فرناز می ذاریم . فرناز دختری تقریبا تپل و سفید و خوشگل بود که لپاش قرمز بود و البته خیلی هم مغرور بود و در نیمکت پشت سرمن می نشست . این رفتار مغرورانه اش در اون سن کم هم دلیل داشت و اون رفتار معلم ها و اولیای مدرسه بود که از همون اول سال ازش می پرسیدند : تو دختر آقای ع هستی؟ اون هم می گفت : آره . آقای ع بابای فرناز ، خودش مدیر یه مدرسه ی ابتدایی بود و من  همیشه فکر می کردم باباش با توجه به حرفای بقیه باید یه مرد مغرور هیکلی گنده ی باجذبه  باشه !  از همان اول سال  توجه ها به او جلب شده بود ...و من هم که ذاتا حساس و حسود بودم ، از این مساله ناراحت شدم که چرا مامانم حداقل مدیر یه مدرسه نشده که از من هم بپرسن تو دختر اون خانم هستی؟؟ یا اصن بابام چرا معلم نیست!دامنه ی حسادت های  من به این جا هم ختم نشد و همیشه دلم می خواست  دست های من هم مث دست های فرناز تپل و سفید و نرم  باشه که نبود ! و حتی حس می کردم اون از من خوشگل تره بنابراین توجه های بیشتری رو به خودش جلب می کنه .

من و فرناز از نظر درسی در یک سطح بودیم و هر دومون بهترین شاگردای کلاس به شمار می اومدیم ، اما یه چیز باعث شد که هیچ وقت نتونیم با هم دوست باشیم و همیشه از هم بدمون بیاد. اون هم دید خاصی بود که اولیای مدرسه به دانش آموزان داشتن و رقابت رو تنها عامل پیشرفت بچه ها می دیدن . برای همین اونا همیشه من و فرناز رو رقیب هم دیگه می دیدند و همیشه در گوشمون می خوندند که تو باید از اون یکی بهتر باشی. این رقابت باعث شد از فرناز بدم بیاد ، دلم می خواست خفه اش کنم چون با وجودی که خوب درس می خوندم ، هیچ وقت از نمره های خوبی که می گرفتم راضی نبودم  . چون همیشه یه نفر بود که از من جلوتر بود ، اون هم فرناز بود. البته اخلاق خوبی هم نداشت ، یکی دوبار دعوامون شد و با مشت به پشتم زد ،من هم که لاغر مردنی و کوچولو بودم و صد البته بی عرضه ، به خاطر همین یادم نمیاد هیچ وقت زده باشمش ! وقتی این ماجرا رو به مامان بزرگم گفتم و اون هم به مامانم گفت ، مامانم به مدرسه اومد و از معلممون خواست که جای من یا فرناز رو عوض کنن تا این دعواها دیگه پیش نیاد اما معلممان این کار رو نکرد و به جاش گفت : این ها با هم خوبند و من می دونم که باهم دوست هستند . الان می فهمم که حتی نشوندن ما کنار هم هم بی دلیل نبود و متاسفانه کاراصلا خوبی نبود.

شعاری که در مدرسه ی ما وجود داشت این بود که زرنگا با زرنگا ، تنبلا با تنبلا ... یعنی من باید با فرناز دوست می شدم و می گشتم ،یعنی  با رقیبم که ازش بدم می اومد . چندبار خواستیم با هم دوست بشیم اما هیچ وقت موفق نشدیم و من حسرت روزهایی رو می خورم که زنگ تفریح ها تنهایی یه گوشه ی حیاط می نشستم و لقمه ام رو گاز می زدم و هیچ دوستی نداشتم چون شاگرد زرنگ بودم و چون توگوشم خونده بودند که دوست شدن با شاگرد های متوسط و پایین تر برام افت  داره....

دیگه فرناز برای من غولی شده بود که اغلب اوقات شکست دادنش مشکل بود . یادم هست وقتی می اومدم خونه ی مامان بزرگم ( اون روزها ظهرها از مدرسه به خونه ی مامان بزرگم می اومدم و نهار می خوردم) ، اغلب به بهانه ای می زدم زیر گریه و گاهی اوقات  برای مامان بزرگم از اذیت ها و تبعیض هایی که بین من و فرناز قائل می شدند ، درد و دل می کردم . مامان بزرگم هم دلداریم می داد و می گفت اشکال نداره ، عوضش تو داری در بهترین مدرسه ی شهر درس می خونی ....

کلاس اول تموم شد و من رفتم کلاس دوم .. کلاس خانوم کریم زاده و باز هم فرناز در نیمکت پشت سرم نشسته بود...سال دوم هم مثل سال اول سپری شد و چیز زیادی یادم نیست تا موقعی که عید شد و پیک های شادی رو دادند...میدونم خیلی از شما یادتونه که اون موقع ها پیک شادی ، استانی بود و آخرش یه صفحه بود که عکس بچه هایی رو می زدند که  پیکشون از طرف مدرسه و شهرشون به عنوان بهترین پیک شادی برگزیده شده بود.

قرار شده بود که به بهترین نحو پیک شادی رو رنگ کنیم و خیلی تمیز و مرتب حلش کنیم و روز 14 فروردین تحویل معلممون بدیم تا یکی از پیک ها انتخاب بشه... یادمه وقتی پیک شادی رو بردم مدرسه و به معلممون دادم ،قرار شده بود که بین پیک شادی من و فرناز  یکی رو انتخاب کنند و برای مسابقه بفرستند.لحظات حساسی بود ، یادمه که خانوم کریم زاده ی می رفت دفتر و می اومد و با نگرانی یه نگاهی به من می کرد . یه بار گفت : برو جعبه مدادرنگیت رو بیار. مدادرنگی هام رو اوردم و خوب یادمه عکس دوتا فلفل بود که یادم رفته بود رنگشون کنم .  خودش مدادهای قرمز و نارنجی و زرد رو برداشت و برام رنگشون کرد و دوباره پیک شادیم رو برد دفتر. نمی دونم چقدر طول کشید که برگشت و با ناراحتی نگاهی به من کرد و من همون جا فهمیدم که پیک شادی فرناز قبول شده و مال من رو رد کرده بودند. خیلی ناراحت شدم ، البته به روی خودم نیوردم اما خیلی امید داشتم که عکسم رو در صفحه ی آخر پیک ببینم اما حیف... همه ی آرزوهام برباد رفت و بازهم فرناز منو شکست داد...خوب می دونستم که پیک شادی فرناز از مال من بهتر نبود ، فقط یه دلیل می تونسته مدیر و ناظم مدرسه رو راضی کنه اون هم به خاطر آشنایی و همکاری  بود که با پدرش داشتند ...و بدین ترتیب از سال بعد عکس فرناز در آخر پیک شادی چاپ شد و تا زمانی که پیک شادی هم از میان برداشته شد یعنی حدود 7 -8 سال بعدش ، عکس و اسمش در آخر پیک شادی چاپ می شد و اندوه و حسرت من هم که قابل وصف نبود... آدم یه بار شکست می خوره و بعد مدتی یادش میره دیگه . اما خیلی سخته یه بار شکست بخوری اما تا سال ها اون شکست جلوی چشمت باشه و نتونی فراموشش کنی...

البته اینم بگم  که تا سال دوم مدیر مدرسه یه خانوم مسن خیلی مهربون و خوشگل و شیک بود که خیلی دوستش داشتم و خیلی هم دوستم داشت  و امیدوارم هرجا هست سلامت باشه . اما سال سوم که شدم ، این خانوم بازنشسته شد و خوب یادمه که اولای سال  وقتی می خواست بره ، خانوم سامعی بغلش کرده بود و وبلند بلند گریه می کردند . اون رفت و یه مدیر جوون تر و جدی تر اومد که خواهر  شهید بود و حدودا 30 سالش بود و همیشه چادرش رو روی شونه اش می نداخت و شوهر هم نداشت و سیبیلاش همیشه تو ذهنم هست ! البته مامانم هم ازاین مدیر خوشش نمی اومد اما زیاد جلوی من چیزی نمی گفت که دیدم  نسبت بهش بد بشه .

خلاصه سال سوم هم شروع کردیم و  معلمم عوض شد .یه معلم سبزه ی  پیر و چاق که باسن های گنده ای هم داشت و من ازش خوشم نمی اومد . هیچ حوصله ی بچه ها رو نداشت و دیگه اون مهربونی های دوتا معلم قبلیم هم توش وجود نداشت.

دوباره فرناز پشت سر من نشسته بود و با وجود این که مامانم به اولیای مدرسه اصرار کرده بود که ما دوتا توی یه کلاس نباشیم یا حداقل کنار هم نباشیم ، اما باز هم تغییری حاصل نشد و باز هم رقابت سرسخت من و فرناز آغاز شد .... این دفعه معلم و مدیر جدید  بیش از حد طرفدار فرناز بودند و منو به اندازه ی فرناز تحویل نمی گرفتند . دیگه اعصابم خورد شده بود . یادمه یه بار که امتحان نقاشی داشتیم ، معلممون نقاشی فرناز رو بالا گرفت و گفت : بچه ها ببینید فرناز چه نقاشی قشنگی کشیده ، شما هم سعی کنید مث اون بکشید. هنوز هم یادمه نقاشیش رو ...آه..

در مدرسه ی ما ، یه جو انتظامی برقرار بود ، مدرسه پر بود از انتظامات و مامور مخفی ... اجازه نداشتیم در حیاط تند راه بریم یا بدویم ، انتظامات ها که اغلب از بچه های کلاس های چهارم و پنجم بودند ، سریع تذکر می دادن و اگه تکرار می کردیم ، اسممون رو می نوشتند و تحویل ناظم و مدیر می دادن تا از نمره ی انضباطمون کم بشه ، فرناز هم یکی از این مامور ها بود ویکی از شغل هاش  مامور مخفی بهداشت بود....

 شب چله بود و می خواستیم از خونه ی مامان بزرگم بیاییم بیرون ، که مامان بزرگم مث همیشه  یه مشت تخمه و پسته داخل جیب مانتوم ریخت و گفت : هروقت حوصله ات سر رفت از اینا بخور... این موند تا فرداش که مدرسه رفتم ، زنگ تفریح بود و تنهایی داشتم داخل حیاط راه می رفتم که دست کردم داخل جیبم و یاد تخمه هایی افتادم که دیشب مامان بزرگم داخل جیبم  ریخته بود ، از اون جایی که می دونستم خوردن تخمه و آجیل داخل مدرسه ممنوعه ، یواشکی دست کردم داخل جیبم و یکی دوتا تخمه خوردم و پوستش رو ریختم رو زمین ... یک دفعه دیدم یه نفر پشت سرم داد زد : چی داری می خوری؟ یک دفعه از ترس برگشتم و دیدم معلم بهداشتمون با فرناز و چند تا از بچه های دیگه دارن میان طرفم ... همه چیز رو فهمیدم . فرناز زاغ سیاه منو چوب می زده و وقتی دیده دارم تخمه می خورم ، سریع به معلم بهداشتمون گزارش داده بود ... معلم بهداشت اومد و با عصبانیت گفت : چی تو دستته ؟ گفتم : هیچی ..گفت : مشتتو باز کن! آروم مشتم رو باز کردم و تخمه های آفتابگردون رو در دستم دید . گفت بدشون به من ،تخمه ها رو دادم بهش ، گفت : تو جیبت چی داری؟ گفتم : هیچی . با تشر گفت : جیبت رو خالی کن ! دست کردم داخل یکی از جیب هام و یه کم از تخمه ها رو اوردم بیرون و بهش دادم ... اون هم تخمه ها رو گرفت و رفت ...کاربه جاهای باریک کشیده بود...می دونستم قضیه جدیه و ممکنه نمره ی انضباطم رو کم بدن ....

حدسم درست بود و وقتی کارنامه های ثلث دوم رو دادند ، همه ی نمره هام 20 بود به جز انضباطم .اما فرناز همه ی نمره هاش 20 بود . زیاد برام مهم نبود . اما وقتی که کارنامه ام رو بردم خونه و مامانم دید که نمره انضباطم رو کم دادن خیلی ناراحت شد . خیلی عصبانی شد  و گفت چرا؟ گریه ام گرفت و قضیه ی تخمه ها رو براش تعریف کردم . مامان  فرداش اومد مدرسه و با معلمم صحبت کرد. با صحبت های مامانم قرار شد نمره ی انضباطم هم 20 بشه و همین طور هم شد.

این اتفاق ها گذشت و جشن عاطفه ها شروع شد . از اون جایی که مدرسه ی ما در همه ی زمینه ها باید سرآمد می بود ، در این جا هم باید خودی نشون می داد.برای همین مدیرمان در روز قبل سر صف گفت : هر کس دوست داره یه کادو بیاره تا ببریم به چادر جشن عاطفه ها بدیم . اما اون روز وقت نشد من و مامانم بریم بیرون و کادویی بخریم و چیز درست حسابی هم تو خونه نداشتیم ، برای همین مامانم یه کم پول بهم داد و گفت اگر گفتند چرا کادو نداری ، بگو که پول دارم . اون روز که رفتیم مدرسه ، سر یه ساعتی سرویس ها اومدن و بچه ها رو به صف کردند و گفتن هر کس کادو داره ، داخل صف وایسه و هرکس کادو نداره از صف بره بیرون . من به مدیرمون گفتم :من کادو ندارم اما پول اوردم ، گفت نه نمیشه ، باید کادو داشته باشی وگرنه نمی تونی بری . بنابراین همه ی بچه های مدرسه رفتند و من و 5 - 6 تا دختر بچه ی دیگه تو یه مدرسه ی درندشت و بزرگ ، تنها موندیم ، چون کادو نیورده بودیم...البته من زیاد ناراحت نبودم همین که از مامورها و انتظامات ها خبری نبود ، خودش کلی ذوق داشت. می رفتم پای تابلو و نقاشی می کشیدم و تو کلاس و راهرو ها به راحتی راه می رفتیم و خوب بود . اما وقتی ساعت مدرسه تموم شد و اومدم خونه ،  تازه یاد بدبختی هام افتادم و با اشک ماجرا رو برای مامان بزرگم تعریف کردم ،همش یاد فرناز می افتادم که لابد اول صف بوده و فیلمبردار ازش فیلم گرفته و اونم با غرور کادوش رو داده.... مامان بزرگم از تعجب  دهنش مونده بود باز و  گفت : یعنی تو رو نبردن چون کادو نداشتی؟؟؟گفتم : آره . مامان بزرگم خیلی خیلی ناراحت شد ، گفت : یعنی چی ؟ اصن خودم فردا به مدیرتون زنگ می زنم و شکایتش رو می کنم . یعنی واسه شما 5- 6 تا جا نداشتن ؟ مامان بزرگم ماجرا رو برای شوهرخاله ام که اون موقع کارمند اداره ی آموزش پرورش بود ، تعریف کرد و شوهر خاله ام هم خیلی ناراحت شد و زنگ زد و با مدیر در این مورد صحبت کرد و مدیرمون هم خالی بست که خودش نخواسته بیاد و ...اما همه می دونستن من دروغ نگفتم .

سال سوم خیلی  بهم سخت گذشت ، مامانم هم با قضیه ی نمره ی انضباط و جشن عاطفه ها که پیش اومده بود، دل خوشی از مدرسه و معلمم نداشت . برای همین تصمیم گرفت مدرسه ام رو عوض کنه. خوب یادمه که موقعی که رفتیم پرونده ام رو از مدرسه تحویل بگیریم  ، مامانم پرسید دوست داری مدرسه ات رو عوض کنی؟ من خنگ هم گفتم : نمی دونم ..ته دلم می ترسیدم که پشیمون بشم .آخه داشتم در بهترین مدرسه ی شهر درس می خونم !!اما  خداروشکر که مدرسه ام عوض شد و وقتی به مدرسه ی روبه روی خونمون  اومدم ، تازه فهمیدم همه معدلشون 20 هست و اصن ربطی به مدرسه نداره و همه هم همون چیزی رو یادگرفته بودن که من یاد گرفته بودم ...

جالبه بدونید چند سال بعد از این ماجراها، پدر من و پدر فرناز دوستان صمیمی یک دیگر شده بودند و  من بالاخره پدر فرناز رو دیدم . مردی لاغر و مهربون و خیلی متواضع.... فرناز در سال اولی که کنکور داد ، رتبه ی خوبی نیورد و به هوای این که پزشکی قبول بشه ، دوباره کنکورداد و سال بعد هم همان رتبه ی قبل رو اورد و به مامایی در یکی از شهرهای اطراف رضایت داد. الان هم درسش تموم نشده و نامزد کرده . هراز گاهی در مهمانی ها می بینمش ( به خاطر رابطه ی فامیلی و آشنایی دوری که باهم داریم ) ، هنوز از هم ازش  خوشم نمیاد اما گاهی وقتا به خودم میگم فرناز هم مقصرنبود . اون هم مثل من در همان کودکی  قربانی عقیده و طرز تفکر متحجر یه عده آدم دیگه شد و هر دومون تقاص شاگرد زرنگ بودنمون رو پس دادیم.

 

[ چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ بهنازبانو ]

 

سلام به دوست جونی های خودم

@امروز برخلاف روزهای دیگه احساس خوبی دارم .niniweblog.comفکر می کنم به خاطر اینه که امروز صبح  یه خبر خوب شنیدم .می دونم بیشترتون خبر دارید که فیلم جدایی نادر از سیمین ، جایزه ی گلدن گلوب را نصیب خود کرد. از دیشب  منتظر این خبر بودم. به این کاری ندارم که این فیلم ، فیلم خوبی بود یا نه چون هنوز ندیدمش ، کاری ندارم به عقاید کارگردانش ، فقط از ته قلبم خوشحال شدم  وقتی مدانا ، اسم ایران رو گفتniniweblog.comو خوشحال تر شدم وقتی حرف های اصغر فرهادی روشنیدم و چقدر چهره ی موقر پیمان معادی در پشت سر فرهادی شیرین بود.

برای دیدن یا دانلود فیلم اهدای جایزه ی گلدن گلوب به فرهادی  این جا را کلیک کنید.

 

@@دیروز برای شروع نوبت چهارم درمان پوستم به دکتر رفتم . از اون جایی که از چند روز قبل نوبت  دکترگرفته بودیم و شماره ی 9 بودیم ، بنا به نقشه ای که من و مامان کشیدیم ، دوتایی زودتر حاضر شده و 45 دقیقه زودتر در مطب حضور یافتیم و من انقده خوشحال شدم چون دکتر نیومده بود و کسانی هم که قبل از ما نوبت گرفته بودند ، نیومده بودند . بنابراین من اولین نفر بودم که پیش دکترجون رفتم . مطب هم خیلی شلوغ بود.

نمی دونم شما هم تجربه کردید یا نه ، در مطب های دکترهای پوست و زیبایی ، مریض هایی که تو مطب نشستن ، خیلی به هم زل می زنن ! انگار می خوان بفهمن مشکل طرف چیه که اومده دکتر پوست ! البته با یه نگاه مشکل من رو تشخیص میدن! اما من نمی تونم مشکلشون رو تشخیص بدم !

یه نکته ی جالبی که هر دفعه می رم مطب ، می بینم اینه که هیچ کدوم از مریض هایی که در مطب نشستن صورتشون جوش جوشی نیست . یعنی من جوش جوشی ترینشون هستم ! من نمی دونم اینا مشکل پوستیشون کجاشونه ! یادمه وقتی 6-7 سالم بود ، یکی دوبار دکتر پوست رفتیم و من می دیدم دختر و پسرایی که صورتشون پر از جوش بود و همه برای درمان اومده بودند. ولی الان دیگه ازون خبرا نیست . البته اینم بگم یه بار که داخل مطب بودم و دکتر داشت داروهای یه دختری رو برای توضیح میداد ، متوجه شدم که دختره  آفتاب که می زنه پوستش ، پیشونیش قرمز میشه ! و برای همین اومده بود دکتر! والا من اصن به این مسائل فکر نمی کنم و همین که پوست صورتم صاف و روشن شه ، دیگه چیزی نمی خوام تازه کلاهمم می ندازم هوا ، دیگه  این چیزا آخر سوسول بازیه به نظرم .

دکتر دو مورد پماد دیگه به داروهام اضافه کرد که باز هم فرانسوی بوده و اسمشون برندشرکت سازنده اش  هست تا فرمول دارو ، برای همین اسمش رو هم بگم شما نمی شناسید.   یکی از پماد هام حذف شد. کپسول های 500 آزیترومایسین هم باید ادامه بدم که خداروشکر یه دونه کپسول شد. دفعه ی قبل به خاطر اشتباه من و مامی ، کپسول 250 خریدیم و من مجبور بودم که در هر نوبت دوتا کپسول بخورم و 4 -5 بار دچار حملات دل پیچه و دل درد و اسهال شدم .  هزینه ی داروهای  این نوبت 60هزار تومان شد که بیمه به جز کپسولها،  هیچ کدوم از داروهام رو  قبول نکرد .

اگر این داروهای خارجکی برایمان هزینه ی بالایی داره اما گاهی اوقات چیزهای جالبی هم در نوع بسته بندی و بروشورهاشون پیدا میشه . مثلا همین دوتا پماد ساخت فرانسه ام ( HYSEAK و SEBIUM ) قوطی هایی دارن که روشون با حروف بریل هم نام دارو هک شده . وقتی خیلی اتفاقی داشتم روی قوطی ها رو می خوندم ،برجستگی هایی رو روی قوطی ها حس کردم ، اولش فکر کردم شاید نوع خاصی از استانداردهست اما وقتی بیشتر دقت کردم ، متوجه شدم که این  برجستگی ها حروف بریل هستن . راستش اولین بار بود که با حروف بریل روبه رو میشدم و خیلی برام جالب بود. واقعا همینه که میگن کشورهای اروپایی و آمریکایی به حقوق معلولان احترام زیادی می ذارن.

کنار درمان های دارویی ، خودم هم یه کم دارم پرهیز غذایی می کنم مثلا شکر رو به طور کامل حذف کردم و به جاش از عسل برای شیرین کردن چاییم استفاده می کنم . روغن زیتون که عشق منه ، به طور کامل از برنامه ی غذاییم حذف شد و عجیب بود که تعداد جوشهام خیلی کم تر شد ، شکلات فقط یکی در هفته ، شیرینی یکی در هفته ( گاهی هفته ها هم اصن شکلات شیرینی نداریم ) . سعی کردم به جای نان بربری ، از نان لواش استفاده کنم تا کربوهیدرات کمتری داشته باشه . میوه هایی مثل موز که طبیعت گرمی داره ، رو  اصلا نمی خورم مگر یکی دو تیکه  ای در سالاد باشه ،مصرف بادمجان به کمترین حد رسیده ، به جای دوتا قند ، یه حبه قند رو با چایی می خورم ، مصرف خرمارو کاملا ممنوع کردم ، پاپ کورن خیلی کم تر از قبل  می خورم اما نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم که اصلا پاپ کورن نخورم! فعلا این پرهیز غذایی ها رو داشتم و تا الان به نظرم اثر مثبت داشته .

خب اینم از ماجرای ما و پوستمون . شما هم می تونید از تجربیات خودتون درباره ی پرهیزهای غذایی که داشتین و موثر بوده ،  برام بگین .

 

 

@@@ همون طور که می بینید قالبم رو عوضیدم ، نظرتون چیه ؟ این بهتره یا قبلی؟ می دونم الان چند نفر کله ام رو می کنن که چرا این قدر قالب عوض می کنم! اما اشکال نداره من متعلق به مردمم! از اون جایی که رنگ قالب آبی بود ، هوس کردم عنوانم رو هم با توجه به قالب عوض کنم . نظرتون درباره ی عنوان چیه ؟

امروز وقتی دنبال یه قالب جدید می گشتم ، خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم تعداد قالب های جدید زیادشده و اکثر قالب ها اون قدر شیک و زیبا بودن که خودم با این که خیلی سخت گیر هستم در انتخاب قالب ، بین 4 تا قالب مونده بودم که کدوم رو انتخاب کنم. واقعا در جایی که رقابت هست ، مشتری بیشترین سود رو می بره .  یادمه تقریبا یک سال پیش همین پرشین بلاگ که صدسال پیش  چند تا قالب بی رنگ و رو  طراحی کرده بود ، رو ورداشته بود چند تا تغییر داده بود توشون و با افتخار میگفت : قالب های جدید به لیست قالب ها اضافه شده ! برید و نگاه کنید و لابد انتظار داشت همه به به و چه چه کنن!

@@@@ شکلک ها رو هم بعدا اضافه می کنمممم!

[ دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۳:٥٠ ‎ب.ظ ] [ بهنازبانو ]

 

برنامه ی دکتر مظاهری یکی از معدود اختلاف نظرهای من با والدین گرام هست . پدر و مادرمن بسی طرفدار این دکتر هستند و من به شدت از این آدم بدم میاد. حالا شما فکر کنید که هر شب من باید صدای این رو تحمل کنم تازه مامان بابام فکر می کنن صدای تی وی داخل اتاق نمیاد ، موقع شام دوباره حرفاشو برام تعریف می کنن!

الانم آهنگ گذاشتم که صداشو و حرفاشو نشنوممممم.Rolling Pin

[ شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢۸ ‎ب.ظ ] [ بهنازبانو ]

 

با آب و تاب از کنسرت جدید یانی تعریف می کنه و مدام میگه: نبینی از دستت رفته و کیفیت فول ایچ دی داره و حتما لپ تاپ پیدا کن تا ببینیمش . بعدا که کنسرت رو داخل فلشم می ریزه ، آروم بهم میگه : به کسی ندی ها ! و من سعی می کنم قیافه ام رو که شکل علامت تعجب شده، طبیعی نشون بدم و سرم رو به علامت باشه تکون دادم .

البته من اصلا وقعی به حرفش ننهاده و به محض این که رفتم خونه ، فایل رو به پسرخاله ام هم دادم تا نگاه کنه .

چند روز بعد که دوباره حرفش پیش اومد ، من یک دفعه از دهنم پرید که : دستت درد نکنه خیلی کنسرت باحالی بود و حتی پسرخاله ام هم خوشش اومد! اینو که گفتم  ، قیافه اش در هم رفت و گفت : مگه نگفتم به کسی نده؟

من : خجالت

 

نمی دونم چند بار با این طور اشخاص رو به رو شدید و چندبار وقتی یک فیلم ،کتاب ،عکس ، فایل تصویری یا صوتی یا حتی نرم افزار یا فی.ل.ت.ر شکنی رو از دوستتون گرفتید ، بهتون سفارش کرده که به کسی ندیدش؟ آخه این چه اخلاقیه ؟ آخه آدم حسابی مگه خودت اون فیلم رو ساختی یا اون آهنگ رو درست کردی یا اصن مگه خودت حقوق کپی رایتش رو رعایت کردی و بابتش پول دادی که این طوری سفارش می کنی به کسی نده ؟ مگه چه اشکالی داره بقیه هم ببینن و بخونن یا گوش بدن و لذت ببرن یا استفاده کنند؟

خودم چنین اخلاقی دارم و اگر از چیزی لذت ببرم ، خیلی خیلی دوست دارم کسانی که دوستشون دارم یا کسانی که به نوعی باهام در ارتباط هستند ، هم لذت ببرن . به خاطر همین اصن منطقی پشت این حرف نمی بینم .

یکی از استادام حرف قشنگی می زد : می گفت ما ایرانی ها نه تنها خودمون پیشرفت نمی کنیم ، بلکه دستمون هم می گیریم جلوی بقیه و دوست نداریم بقیه هم پیشرفت کنن.

وقتی هم تو این موقعیت مشابه بالا ،  به چیزقشنگ یا به درد بخوری دست پیدا میکنیم ، میگیم : نذاری بقیه ببینن ، نذاری بقیه گوش بدن ، به کسی ندی بخونتش، نذاری بقیه استفاده کنن و در آخر نذاری بقیه لذت ببرن !

اگه مردی رو ببینید که جوراب نازک زنانه پوشیده چه حالی میشید ؟ این فایل پی دی اف  رو دانلود کنید و ببینید و حالتون رو بگید!

+ ثبت نام کنکور دکترا هم شروع شد. به امید روزی که در این کنکور ثبت نام کنیم .( مدرک زدگی رو حال می کنید؟)

[ پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱۳ ‎ب.ظ ] [ بهنازبانو ]

 

Teachers teach more by what they are than by what they say

 

[ پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ۳:٢٢ ‎ب.ظ ] [ بهنازبانو ]

 سلام سلام بر دوست جونی های خودم که همتون گوگولی مگولی هستید.

این چند وقته گفتیم آپ نکنیم تا ملت فکر کنن داریم درس می خونیم !از طرفی هم این دوستان کنکوری مان را دیدیم همه تارک الوبلاگ شدن و دارن خر می زنن  و اندکی هم خواستیم کلاس بذاریم که یعنی سرمان شلوغه و وقت نمی کنیم به زوایای آنلاین زندگیمون رسیدگی کنیم! ( آره جون دلمون ! هر روز پلاسیم این جا! ) دیگه این که دیدیم همتون از آثار آقای لئونید جون خوشتون اومده ، گفتیم یه حال دیگه بهتون بدیم ، بخش دومش هم پخش کنیم که خوشحال بشید . این بخش هم تقدیم به شما . بقیه اش هم در ادامه ی مطلبه  . اگه دوست دارید آرشیو  نسبتا کاملی از آثار این هنرمند رو داشته باشید ، این فایل رو دانلود کنید. من اکثر آثارش رو در این فایل جمع آوری کردم .

این هفته کمرهمت بستم ( درست گفتم ؟) که درس بخونم و طبق برنامه پیش برم . منم که با اراده ، روز اول که یکشنبه بید 7 ساعت و روز دوشنبه 3 ساعت  و امروز هم که سه شنبه بوده بید 7 ساعت درس خوندیم و الان برای خودمون عروسی گرفتیم اینجا ، جای شما خالیه !گرچههههههه تمام برنامه ام رو اجرا نکردم اما خب درس خوندم و بازم از هیچی بهتره . حالا دستاوردهای این سه روز رو خدمتتون عرض می کنم شما هم خوشحال بشید!

تمام شدن دو دور زبان شناسی ( خیلی مزه داد . کتاب زبان شناسی جورج یول یکی از مفید ترین و شیرین ترین کتاب های دنیا برای دانشجویان زبان است . )

اهمیت ویژه ای برای واژه شناسی و بررسی مقابله ای قائل شده ایم . بدنیست بدونید واژه شناسی اونقدر لغت داره که همیشه یک ساعت برای درآوردن معنی لغات صرف می کنم و نیم ساعت واسه خوندنشون !

تنها کتاب عمومی که دقیقا طبق برنامه دارم پیش می برم کتاب 1500 هست . با دادن آزمون آزمایشی و بررسی  سوالات عمومی یکی از ازمون های سراسری ، بیشتر مطمئن شدم که میتونم به 1500 اعتماد کنم . امیدوارم بیشتر از قبل بتونم بخونمش.

راستی یه خبر ورزشی هم بدم بهتون . من در راستای لاغرشدن ، هر روز درازنشست و شنا می زنم (میرم) . الان 30 تا دراز نشست و 15 تا شنا می تونم بزنم ! یادمه روز اول 7 تا دراز نشست تونستم بزنم .

+مسابقه و نظر سنجی : عکس پروفایلم رو عوض کردم . نظرتان چیه ؟ خوبس؟ اگه گفتید این خانوم کیه ؟ به اولین کسی که جواب درست بده ،یه جایزه می دیم .  برای مشاهده ی سایز اصلی عکس اینجا رو کلیک کنید.

دیگه  فعلا همین .... زیاده عرضی نیست .Red Hair

دوستان گلم ازتون ممنونم که در این مسابقه شرکت کردید اما به دلیل این که این جانب فراموش نمودم اسم و کلا جدو آباد عکس رو عوض کنم تا نشه از طریق اسمش سرچش کرد ، کل مسابقه کان لم یکن تلقی شده و هیچ کس برنده نمی باشد .

 این عکس بنده نیست ، عکس بسیار زیبای خانوم مونا برزویی شاعر و ترانه سرا هست که من این عکسشون رو خیلی دوست می دارم و حتما یه عکس این مدلی از خودم خواهم گرفت .

 


بپر بیا این جا تا بقیه اش رو بهت نشون بدم
[ چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ بهنازبانو ]

 

به سراغ من اگر می آیید با نقاشی بیایید....

                                                                 بهنازبانو

 

بچه ها یادتونه اون زمان که نقاشی های دنیل اف گرهارتز رو پیدا کرده بودم چقدر ذوقمولک بودم و همه ی آثار قشنگش رو در وبلاگ گذاشتم ؟ ( بخش اول آثارش را در این جا و بخش دوم را در این جا ببینید.)الانم خیلی اتفاقی آثار نقاشی یه هنرمند دیگه رو پیدا کردم که سبک بامزه ای داره ! خودتون آثارش رو ببینید متوجه میشید.

بعضی هاش یه حس خاصی بهم میده ، یه حس غربت تو  آثارش هست و یه غم عجیب ( شاید چون بیشتر آثارش غروب و شب رو تصویر کرده)،  گرما ، انرژی... حالا شما هم نگاه کنید ببینید چه حسی بهتون دست میده و نظرتون رو به من بگید و این که بگید از کدوم اثر بیشتر خوشتون اومده .

جالبه اغلب آثارش اسم های هنری و قشنگی هم دارن.

GOLD SAILS


بپر بیا این جا تا بقیه اش رو بهت نشون بدم
[ شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳٠ ‎ب.ظ ] [ بهنازبانو ]

 

ازش می پرسم : با دوست دخترت چقدر راحتی ؟

میگه : راحتیم ولی نه در حد اون حرفا.... ما هر دوتامون آدم حسابی هستیم .

میگم : اگه آدم حسابی بودید که دوست دختر/پسر نمی گرفتید.

[ شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ بهنازبانو ]

 

مسابقه شروع می شود ،جمعیت زیادی از پسربچه های 10-11 ساله شروع به دویدن می کنند. ازخودم می پرسم از این همه جمعیت چند نفر به خط پایان می رسند؟ مسافت زیادی طی می شود ، علی هم دارد می دود . حالا از آن همه بچه ، فقط 6 7 نفر مونده ...علی هم جزو آن هاست اما نفس نفس می زند و عرق از سر و رویش می ریزد...جدای از زیبایی های این صحنه و هیجانش و عقب کشیدن علی برای این که دونفر جلویش بدوند و او سوم شود ، اتفاق دیگری رخ می دهد و به ناگهان علی به زمین می افتد ، اما باز هم بلند میشود و ادامه می دهد .نیرویش را جمع می کند و با تمام وجود می دود و  در آخر به خط پایان می رسد : آن هم به عنوان نفر اول

در تمام مدتی که این قسمت را می دیدم ، علی را نمی دیدم که می دود و نفس نفس می زند ، خودم را می دیدم ...

Bacheha-Ye aseman 1997 film

بعد نوشت : و باز هم معصومیت ادوارد دست قیچی قلب مرا لرزاند و اشک گرمی در چشمانم نشاند. بی نهایت دوستش دارم ، فیلمی که زمانی در هاردم  بود اما الان دیگر نیست و خیلی خیلی دلم می خواهد دوباره داشته باشمش . این فیلم در ساعت 9و نیم به وقت ایران از کانال FOX MOVIES پخش شد. احتمالا فردا صبح تکرارش را پخش خواهد کرد گرچه اعلانی ندیدم . دوستانی که می خوان ضبطش کنن فردا چشم از این کانال برندارن ! ما نیز چنین خواهیم کرد .از خود راضی

++ تکرار فیلم ادوارد دست قیچی امروز صبح دقیقا از همان ساعتی که دیشب شروع شده بود ( حوالی 9.30 ) از کانال FOX MOVIES پخش شد.

دوستانی که می خواستید این فیلم رو دانلود کنید  از تورنت استفاده کنید ، حتما می تونید پیداش کنید .

 

[ جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ بهنازبانو ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

یه وبلاگ دارم دوستش دارم

بسیار بسیار اندک هستند ؛ تعداد ِ آدم هایی که می توانی با آنها خود ِ خود ِ خودت باشی
RSS Feed


فروش بک لینک طراحی سایت